ریزش شدید موهام هم شده نور علی(الی؟ علا؟) نور!
پیشونیم بلند شده بیا و ببین!
همش میخواد بریزه؟
نمیدونم...
هر بار که دست میبرم توش یه مشت پر میاد دستم.
خسته شدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا ):
*بی ارتباط به هیچ کس !
*دلم بدجور شور میزنه برا خودم و اوضاعم... کی رها میشم از این نگرانی؟ میخوام دوباره فقط نگران دیگران باشم...
میگم:فراموش کن!
میگه:مگه تو تونستی؟
بعد اشاره می کنه به پست70
نمیدونم چرا اینجوریه! آخه تو که اومدی اینجا دیدی نتونستم فراموش کنم.دیدی کمک میخوام از خودِ خودت!چرا اونا رو ندیدی؟چرا رفتی و حالا دوباره اومدی؟
*هدفی بزرگ در کار است!هدفی چون مواج کردن دریای آرام زندگی من...!
*نِ می بَخ شَ مِت !!!
*موقعی که دلت تو هول و ولای دلارا بود من تو بیمارستان بودم!جوش همون دلارا رو بزن،نه جوش من رو!!!
بعد ماه ها برای بار Nام برگشته!
مثلاً جوری نشون میده که انگار برام خیلی نگرانه!
هرچی می پرسه و نظر میخواد
با یه سردی که خودم هیچ دخالتی توش نداشتم میگم نمیدونم.
میگم نمیدونم!
نمیدونم!
نمیدونم!
با تعجب می پرسه:قرص مصرف می کنی؟!
و باز هم میگم:نمیدونم!
.
.
.
*آخه بنده ی خدا (از نوع نا مرغوب و بسیار دروغگو!) ،اون موقع که جیک جیک مستونت بود و یادی از من نمیکردی و معلوم نبود سرت به کدوم آ.خ.و.ر بنده! کدوم گ.و.ر.ی بودی که ببینی تو بیمارستان کیسه کیسه خون بهم وصل میکنن و حالم هر روز بدتر از دیروز میشه؟!
*آره خوب تماشا کن:این وبلاگ مال منه!مال خودِ خودِ خودم!!!
تقریبا چیزی حدود ۲ماه و نیم ننوشتم٬
کسی نگفت خر تو به چند!
.
.
.
*من زنده هستم آیا؟!
دیروز نشستم ته مونده ی خاطراتش رو پاک کردم…
اسمش رو از روی هدیه هاش،
امضاش رو ،نوشته هاش رو از بین برگ برگای کتاباش پیدا کردم و تیکه تیکه کردم.
امروز از تو سطل آشغال در آوردم میچسبونمشون بهم!
دارم ته مونده های چهره ش رو هم از ذهنم پاک میکنم.
اما هر روز پررنگتر از قبل میشه همه چیز!
هیچ جوره نمیتونم باهاشون کنار بیام!
فرصت میدم و میگیرم!
اجازه ی اثبات میدم و میگیرم!
دل میدم و پس میگیرم!
دلم میگه تکیه کن،شونه هام ابا می کنن!
انقدر بد برخورد میکنم که پشیمون میشه از برگشتن!
خُل شدم!
خودم خوب حس میکنم این تزلزل و ثبات نداشتن تو افکار و تصمیم ها و اقداماتم رو.
میرونمش از خودم،اما به فاصله ی یک چشم به هم زدن پشیمون میشم.
با زبون میگم برو،اما دلم میگه بمون.
نمیدونم…
خودم دیگه خسته شدم از این وضع .
نیاز به کمک خودش دارم اما نمی فهمه.
همونطور که حرکتی که کردم رو خوب درک نکرد و سه سال سردرگمی و پوچی هدیه کرد بهم!
میشه اینجا رو بخونی honey ؟نیازمندم به کمکت.
کمک…
میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
میدونم سرتون خیلی شلوغه...
میدونم،اما
فقط یه سوال!
شما که میگید هیچ وقت مارو تنها نمیزارید
میشه نشونم بدید که تنها نیستم؟
جسارت نمی کنم،اما
فکر می کنم سرگرم بنده های دیگه شدید
و من رو از یاد بردین!
آخه خیلی وقته که حستون نکردم،
دست کمکم که به سمتتون دراز شده رو خیلی وقته نگرفتین.
اگه هنوز من یادتونم فقط یه اشاره...
قول میدم چشم و گوشم رو خوب باز کنم تا نشونتون رو ببینم
قول میدم...
.
.
.
*باتشکر: بنده ی کوچک شما"یک دختر"
باید میدونستم که خاموشی،زمینه ی خوبیه برای فراموشی!
همه فراموشم کردن...نه؟!
.
.
.
*تو خاموشی مثل من با یه تفاوت! من راحت فراموش شدم،اما تو...!
آبان خاموشم پر بود از تنهایی و بارون
و حرفهای فرو خورده...
هیس!
سکوت سنگی من رو برهم نزن
راه نرو،حرف نزن...
فقط پنجره رو باز بزار!
شاید گنجشکی کوچک اومد رو سنگ لونه ساخت و همدمش شد!
.
.
.
*برو دیگه نبینمت! تنها خواسته ی این دل خسته همینه!
همین جوریشم... واسه من عزیزی
خوشم میاد... منو بهم میریزی!!!
برنمی گردی... حتی توی ایکاش
داری میری... مواظب خودت باش...!
*...!
خیلی دلم میخواد بخوابونم تو گوش خیلی ها!
حیف که شرمم میاد،وگرنه...!
.
.
.
*فکر کردی کی هستی تو؟ هیچی نیستی... اما نه! دقیقاً تو خود هیچی هستی برام!


